تبليغاتX
چه گوارا
(( یا سوسیالیسم یا بربریت ؟ ))

بيابان را سراسر مه گرفته است.

چراغ قريه پنهان است

موجي گرم در خون بيابان است

بيابان ، خسته

لب بسته

نفس بشکسته

در هذيان گرم مه عرق مي ريزدش آهسته

از هر بند.

بيابان را سراسر مه گرفته است.

مي گويد به خود عابر

سگان قريه خاموشند.

در شولاي مه پنهان ، به خانه مي رسم

گل کو نمي داند.

مرا ناگاه در درگاه مي بيند.

به چشمش قطره اشکي

بر لبش لبخند ، خواهد گفت :

بيابان را سراسر مه گرفته ...

با خود فکر مي کردم که مه ، گر

همچنان تا صبح مي پائيد

مردان جسور از خفيه گاه خود به ديدار عزيزان باز مي گشتند.

بيابان را سراسر مه گرفته است.

چراغ قريه پنهان است

موجي گرم در خون بيابان است

بيابان ، خسته

لب بسته

نفس بشکسته

در هذيان گرم مه عرق مي ريزدش آهسته

از هر بند.


+ نوشته شده در  بیستم اسفند 1385ساعت 15:30  توسط علیرضا فخر  |