تبليغاتX
چه گوارا
(( یا سوسیالیسم یا بربریت ؟ ))

آدرس جدید وبلاگ

http://www.volkstribune.blogfa.com/

 


+ نوشته شده در  دوم فروردین 1386ساعت 22:31  توسط علیرضا فخر  | 
کاروان برابری
این گزارش را بخوانید تا باور کنید خورشید از ابرها و سایه ها نمی ترسد.

این کارت را هم " راحله" برای نوروز طراحی کرده که ثابت کنه فقط گزارش نویس نیست.


+ نوشته شده در  دوم فروردین 1386ساعت 22:18  توسط علیرضا فخر  | 
 

 

                   

 

بشنوید این آواز و ملودی زیبا را با صدای شجریان به یاد عاشقای این دیار ، به داغ عاشقای بی مزار...


+ نوشته شده در  دوم فروردین 1386ساعت 22:12  توسط علیرضا فخر  | 

به دنبال فلك


روزي بود روزگاري. مردي هم بود از آن بدبختها و فلك زده هاي روزگار. به هر دري زده بود فايده اي نكرده بود. روزي با خودش گفت: اينجوري كه نمي شود دست روي دست بگذارم و بنشينم. بايد بروم فلك را پيدا كنم و از او بپرسم سرنوشت من چيست، براي خودم چاره اي بينديشم.
پا شد و راه افتاد. رفت و رفت تا رسيد به يك گرگ. گرگ جلوش را گرفت و گفت: آدميزاد، كجا مي روي؟
مرد گفت: مي روم فلك را پيدا كنم.
گرگ گفت: ترا خدا، اگر پيدايش كردي به او بگو «گرگ سلام رساند و گفت هميشه سرم درد مي كند. دوايش چيست؟»


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  دوم فروردین 1386ساعت 21:59  توسط علیرضا فخر  | 
 

 

             Naser Zarafshan  - دكتر ناصر زرافشان 

            دکتر ناصر زرافشان پس از آزادی در کنار یار و همراهش هما شهیار.

            عکس از کسوف ، آرش عاشوری نیا


+ نوشته شده در  یکم فروردین 1386ساعت 19:52  توسط علیرضا فخر  | 
عيدانه


 

باد بهاران حمله ور مي شود يا تنگ چشم لشگري
با درود
اين بار چندم است كه از خواجه ي شيراز مدد نوروزي مي گيرم ، فالي مي آيد كه آنقدر به احوال روز نزديك است كه دوستان و اطرافيان من شك مي كنند كه اين فال را برگزيده ام يا خودش آمده است . البته من يك شيوه ي «فال گيري گزينشي» دارم كه آن را براي افراد حاضر در جمع حسب حال آنها و درك من از ايشان با انتخاب شعر از سوي خودم صورت مي گيرد . اما قول مي دهم اين شعر در فال خودش آمد با پاي خودش . يك بار هم يك دوست جوان من در يك جشن پيش نوروزي جلوي همه ي همكاران و كارشناسان ، پس از آن كه تفألي كردم رو كرد به من و پرسيد راستي وقتي سراغ شعر دلخواه خودت يا خودش آمد . از آن روز جلوي همكاران قدري بي جواب ماندم . اما واقعا خودش آمده بود ، مثل حالا . باري خودش اين جوي آمد :


چه مستي است ندانم كه روبه ما آورد ؟
                       كه بود ساقي و اين باده از كجا آورد؟
دلا چو غنچه شكايت ز كار بسته مكن
                            كه باد صبح نسين گره گشا آورد
رسيد گل ونسرين به خير و خوبي باد
                            بنفشه شاد وكش آمد و دوا آورد
علاج ضعف دل ما كرشمه ي ساقي است
                        برآر سر كه طبيب آمد و دوا آورد
صبا به خوش خبري هدهد سليمان است
                      كه مژده ي طرب از گلشن سبا آورد
چه را ه مي زند اين مطرب مقام شناس
                         كه در ميان غزل قول آشنا آورد
تو نيز باده به چنگ آور و راه صحرا گير
                          كه مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد
مريد پير مغانم زمن مرنج اي شيخ
                                 چرا كه وعده تو كردي و او بجا آورد
به تنگ چشمي آن ترك لشگري نازم
                             كه حمله بر من درويش يك قبا آورد
فلك غلامي حافظ كنون به طوع كند
                                كه التجا به در دولت شما آورد


در سه بيت نخست اميد است و مستي و عشق ، نسيم گره گشا و رسيدن نسرين و بنفشه خلاصه همه ي اسباب طرب نوروزي به نوروز بايد آرزوي شاد وكش كرد . اما يادم نمي رود سال 1343 يا 1344 وقتي هنوز خيلي جوان بودم با گروهي از هم مدسه ايي ها وبچه هاي محل رفته بوديم سخنراني يك نفر روحاني كه قرار بود حال شاه وقت را بگيرد – كه مقداري هم گرفت . اما ما از رويكرد آقا راضي نشديم وبه فكر رفتيم كه به كجا مي رويم . يك نفر بيتي از شعري از «كارو» را به صورت رنگ دار خواند و ما سر داديم . آن روز و روزهاي بعد شاد بوديم اما كمي بعدتر …؟ شعر اين بود :
صحبت از عيد مكن بگذر و راحت بگذار زاده ي فقر كجا و طرب فصل بهار
مز زاده ي فقير نبودم . هيچ كداممان نبوديم . من اتفاقا بعدها تهيدستي و فقر بودگي را در مقاطعي كه به زمان هاي دربه دري برمي گردد بدجوري تجربه كردم كه جانكاهي آن يادم نمي رود .و اين البته فرق دارد با فقير بودن ، اما آن شعر وصف حال و درد نا انتزاعي جامعه اي بود كه ما از آن بيرون زده بوديم . واقعي تر از احكام خطيب.
در اين نوروز خط فقر درتهران به 400 تا 450 هزار تومان برآورد مي شود و حداقل دستمزدي را كه زير فرمان ارباب صنعت و بازرگاني و دولت مهر پرور سرمايه دار دوست نامهربان و برافروخته به «طبقه كارگر» 185 هزار تومان بالغ شود كرايه ي متوسط خانه ي سطح پايين با مخلفاتش حدود 200 هزار تومان درماه آب مي خورد . در اين اوضاع البته كه احاله كردن علاج ضعف دل نادارها به كرشمه ي ساقي و اين كه مزبور طبيب از كار مي آيد دل سوزه آور است . به اغراقي شايد دلچسب بگويم آنقدر در سوزه آور كه «مرغان دريايي چنان بگريند زار ، كه ديگر آب درياها شور نباشد.»
من تفسير خودم را از شعري كه خودش آمد دارم : همين كه مي گويد صبا به خوش خبري هدهد سليمان است و اين كه خبر خوبي از سبا مي آيد ، يعني مي رسد از راه «روز ديگرگون» روز كيفر خواهي در برابر «داور داوران» .آمديم آنجا كه مطرب مقام‌شناس را مي شناسد ، و اين مقام به تعبير اينجانب فقط مقام موسيقي نيست نماينده مقامات عاليه نيز به شمار است . يعني مطرب ما مي داندكي به كي است . و اشاره و پيام و نظر هدهد از مركزيت سبا را درميان غزل جا داده است .دقت كن ، درياب و البته بهار است يادت نرود كه حال كني . برو صحرا ، ملزومات (!) يادت نرود و باقي اش با همان مرغي كه به نغمه پيام يم آورد و…
اين غزل كه خودش آمده دوتا شاه بيت دارد . يكي آنجا كه مي گويد :
مريد پير مغانم زمن مرنج شيخ چرا كه وعده تو كردي او به جا آورد
مضافي بطن شاعري نيست بلكه في بطن خود بيت است .رو مي كند به شيخ ، كه اين روزها مي تواند انواع علما و اربا و مديران و عارفان و فيلسوفان و شارحان و ناصحان و خطبا و سياست مداران خود فزون پندار آشكار و پنهان را شامل شود ، و مي گويد كه انظارت ديگر باطل است اوقات تلخي مكن كه ديگر از تو تبعيت نمي كنم . تبعيت كردن همچو مني ، يعني حافظ گونه اي ، كه كشك نيست . تو مدام وعده كردي – نه اين كه رخ ماه نمكين و لب لعل و سر زلف مشكينت را من مسكين ببوسم – بلكه وعده كردي به آزادي ، به اخلاق ، به آرامش ، به سفره ي رنگين ، به مهرباني ، به امنيت شغلي ، به حكومت مردمي ، به حقوق تصريح شده در همين قانون اساسي مثلا اصل 27 كه اجازه تجمع را فقط به شرط نداشتن سلاح براي مردم مجاز مي دارد ، اما همه اش خالي بندي از آب درآمد . حالا بيا و ببين كه پير مغان ما چه مي كند و كيست .
من كه غزل فال حافظ را تفسير مي كنم مي گويم پيرمغان همان است كه «زجهنم‌برهاند» . حالا اگر در جوارش به انسان خوش هم ميگذرد و از اين عتاب و خطاب وامر و نهي و اخم و تخم و بگير و ببند و مخور و منوش و بخواب و ساكت باش هم به دور باشي فبها المطلوب ، حالا ديگر فقيران هم آگاهي يافته اند ، آزادي مي‌خواهند تا داد بزنند آي آدم ها من در دريا غرق نشده ام ، به مرداب فرو نمي‌روم، به منقار مرغ آتشين به آسمان آويزان نيستم ، من و خانواده ام درمحله هاي فرسوده و رنج ديده ي شهرهاي شما از مواد غذايي لازم ، دانش ،بهداشت ، گردش ، مدرسه ، شغل ، كرامت ، محروم مانده ايم . بگويد «من از ستاره سوختم» و «چوماهيان سرخ فام ساده دل ستاره چين بركه هاي شب شد »
آمديم سرآن شاه بيت دومي، معركه است.
به تنگ چشمي آن ترك لشگري نازم كه حمله بر من درويش يك قبا آورد
حالا ديگر يك لاقبايي حافظ ما را هم مسلك او مي كند، همان طور كه ما در حزب ضد رياكاري او كه رستم دستانش «رند» است عضو هستيم- و شاملو گفت «همدست توده ام»- اما اين ترك لشگري مي شد دو اگر بدانيم اين تشبيه از نوع «تشبيه تسويه» است، سخن من كوتاه مي شود. با توضيح خاضعانه به حضور هم وطنان ترك و با اجازه ي ياد جاوداني مادرم كه اروميه اي بود، اين ترك بيشتر به معناي دلبر و معشوق دست نيافتني و سخت گير است و نه به مفهوم خاص آن، حالا ريشه ي واژه به جاي خود. اما گمان مي كنم اگر حافظ بود در تفسير بيت جاودانه اش در غزلي، كه خودش آمد، به حضورش مي گفتم قربان انتظام بخشي و دادگستري و نيرو و حواس جمعي و برق آسائيشان بروم كه شهرام جزايري با قرار قبلي يا بي قرار قبلي مثل ماهي ليز از چنگ و بال ها مي گريزد، اما زناني كه صرفاً براي حمايت از دوستانشان كه به خاطر درخواست اندكي از خواست هاي زنان به دادگاه كشيده شده بودند، با مسالمت جلوي «دادگاهِ هنوز انقلاب» مي‌آيند، ناگهان در محاصره اي غالفلگير كننده، بازداشت، جمع آوري، روانه اداره مفاسد اجتماعي و از آنجا راهي آن بند، زبان بندآور مي شوند. گفت: «اگرمملكت را زبان باشدي ثناگوي شاه جهان باشدي». در اين احوال نمي دانم چرا بايد حسب فرموده ي بيت آخر، اين فلك و غلامي حافظ، و ما را نيز، به طوع كند،‌مگر التجا به در كدام دولت آورده ايم نكند همان سبا باشد كه قرار است عنقريب نه خبرهاي خوش كه خيزهاي كش آن به بار آيد؟
نوروزتان پيروز - بهاران خجسته باد.
فريبرز رئيس دانا


+ نوشته شده در  یکم فروردین 1386ساعت 19:44  توسط علیرضا فخر  |